دهکده ی انسانهای خاص

کاش بدانیم بین سلطه جویی وسلطه پذیری مرز باریکی وجود دارد که انسان بودن ازهمان نقطه آغاز می شود

دهکده ی انسانهای خاص

کاش بدانیم بین سلطه جویی وسلطه پذیری مرز باریکی وجود دارد که انسان بودن ازهمان نقطه آغاز می شود

دهکده ی انسانهای خاص

فاطمه نظری هستم .متولد27شهریور1380 ازملایرواقع دراستان همدان.این وبلاگ شعرها ودل نوشته های من هست.امیدوارم مطالبی که ارائه می دم جالب باشه.موفق ومؤید باشید.

آخرین مطالب

سلام

ممنون از اینکه از وبلاگم دیدن می کنید

حالا که اومدیدخواهشاً نظر و لایک ودنبال کردن یادتون نره

با توجه به اینکه مطالب این وبلاگ که تماماً آثار بنده می باشد در آینده ای نه چندان دور به چاپ خواهد رسید خواهش می کنم مطالب را کپی نکنید واگر مطلبی را دوست دارید و تمایل به کپی اش داشتید نام خالق اثر که بنده ی حقیر به اسم فاطمه نظری هستم و منبع که آدرس همین وبلاگ یعنی fatimaaa.blog.ir است رافراموش نکنیدو حتماً آنها را ذکر کنید

باتشکرفراوان ـ فاطمه نظری

 

۲۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۵۴
فاطمه نظری

شاید واژه ی شیشه بتواند مفهوم پاکی وسادگی رابه ما انسان هابفهماند.شایدشیشه بتواند نماد یکرنگی وصداقت باشد.اما اگر لکه ای برشیشه بیفتد،دیگر پاک نیست وتمام آدم ها با دستمال های عقایدشان می خواهند به سبک خود،لکه را از روی شیشه پاک کنند.اما درنهایت نه تنها لکه از بین نمی رود بلکه شیشه مات وکدر می شود؛درست شبیه عقاید همان مردم.

گاهی هم ما انسان ها دلمان می خواهدشیشه بازی کنیم.یعنی با دل شیشه ای ونازک آدم های اطرافمان بازی کنیم.وچه بازی بیهوده ایست.یک بازی که هیچ برنده ای ندارد اما بازنده هایش فراوان است.وقربانی این بازی همان دل شیشه ای است.دلی که روزی می شکند وشیشه خرده های تیز وبرنده اش،دست وپای همه را زخمی می کند.

راستی،میدانید ماهمگی شیشه ای داریم که روزی حتماً خواهدشکست. هرچقدر هم که مواظبش باشیم ومانع شکستنش شویم،روزگار بی رحم کارخودش را خواهدکرد؛وزمانی که خورشید زندگیمان درحال غروب باشد،شیشه ی عمرمان ازبالای تپه های زندگی به درون دره های مرگ سقوط میکند ومی شکند.

گاهی هم ذات برخی از انسانها کمی شیشه خرده دارد.برای همین است که آنها به قصدشکستن غرور واحساس آدم ها،سنگی برمی دارند وبه سوی دیگران پرتاپ می کنند.دریغ از اینکه بااین کار، تنها شیشه ی آرامشی راخواهند شکست که خداونداطراف خودشان و زندگی شان کشیده است.

نویسنده:فاطمه نظری

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۱
فاطمه نظری

یادمان رفت کجا رفته وچه می خواستیم        

ذره ذره همه ازوجدان خود می کاستیم

گریه کردیم ولی در دلمان خندیدیم              

به دروغ ازاین وآن حال همه پرسیدیم

خنده کردیم ولی در دلمان غوغا بود            

دروجودخودمان جنگی عظیم برپا بود

عقل ما گم گشته بود درهوس این خانه        

دور گشتیم وشدیم باهمگان بیگانه

ظاهراًغرق شده این دنیایمان درشادی        

درخیال اما همه دربه در آزادی

تابخواهی حق خود زین مردمان بستانی      

در میان چنگشان هستی تو یک قربانی

زینت افکارمان بی شک همه افسون بود      

اشکْ روی گونه ها چونان خود کارون بود

گرچه درسجاده این چشم هایمان پرخون بود    

درمیان سینه اما قلبمان مجنون بود

شاعر:فاطمه نظری

۲۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۵۶
فاطمه نظری

کل روز ها شده است تکراری            درمیان قفسی اجباری

بین شهرو بین این آدم ها                 ورد لب هایم شده بیزاری

تیغ با رگ های من کرد بازی              عقل گفتا تو مگر بیماری

به هوای کشتن احساسم                دست وچشمت می کند همکاری

چشم خود بستی ومن چشمانم        خشکید روی ساعت دیواری

شانه ات ای کاش میدانست که       با همین چشمان سبزم می شود آبیاری

بی شک این دل عاشقت بوده وبس    تو خودت قلب مرا کردی حفاری

پس چرا رفتی ودیگر سردی              خسته ام،خسته ام از بیداری

شاعر:فاطمه نظری

..............

شمال نمیای - بهزادپکس

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۰
فاطمه نظری

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که مردم آن عشق را به بازی می گیرند...

وزیباترین ترانه ی زندگی آنها صدای التماس است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که مردم آن غرور راخام خام می خورند...

و در ادامه تلاش می کنند برای شکستن همان غرور در وجود دیگری...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که آدم هایش سنبل یک پیچیدگی ساده هستند...

اما سادگی هایشان هم پیچیده است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که در آن(من)تنها ضمیری است که می شناسند...

وهمه زهرخند می زنند به (ما)...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که آلودگی هایش عادی نیست...

وانسانها هر روز به ریه می کشند این آلودگی ها را...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که جسمش را کنار هرزگی هایش خوابانده...

و روحش هنوز هم در به در و شوریده ی آرامش است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که جاده هایش هیچ گاه به تو ختم نمی شود...

وکوچه هایش دلگیر وبی انتهاست...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که کوه هایش به هم رسیده اند...

اما آدم هایش تلاشی برای رسیدن به هم نمی کنند...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که خوراک مردم آن فریب است...

وهراسی ندارند از نوشاندن معجون دروغ به دیگران...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که ویران می شود با یک نگاهت...

ومن دل می سوزانم به حال شهری که دل نداشت...

نویسنده:فاطمه نظری

..........

دندون عقل ـ بهزادپکس



۱۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۰
فاطمه نظری

ازتو کنارمی کشم چون که مرا رها کنی      

                                   به سوی من که آمدی،گرتو مرا صدا کنی

به سمت چشم تو هنوز این دل من روانه است

                                   گفتی تو را چه می شود،گفتم که من دیوانه است

ازدر و دیوار وجود اسم تو می خورد به من

                                  نزدیک تر ازهمه شدی از رگ گردنم به تن

ازدست تارمویت طاقت نماند برایم

                                  دنیا همیشه اینطور سختی نشاند برایم

اینک دگر با سختی،شادی ندارم این بار 

                                  امروزهم دل مرا،راند و ربود از این یار

رنجیدن من ازتو تنها خیال و رویاست

                                  سهم من از روزگار گویا که درد دنیاست

تیرنگاه سردت ازقلب من گذر کرد

                                 بی اعتنایی هایت چشمان من را تَر کرد

این قلب ویران من هرچند که دلفریب است

                                 از شادی روزگار گویا که بی نصیب است

شاعر:فاطمه نظری

..............

آفرین ـ ارسلان قاسمی و سینا دستخوش



۱۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۳
فاطمه نظری

پشت پنجره نشسته ام....

هواطبق معمول بارانیست....مانندچشم های من....

باورش تلخ است....

(حقیقت)را می گویم....

تلخ تر از قهوه ی روی میز....

این روزها بدجور دنبال تفاوت ها می گردم....

تفاوت(احساس)....

تفاوت(اخلاق)....

تفاوت(زندگی)....

به تفاوت ها که فکر می کنم،وجود(فاصله ها)بیشتر حس می شود....

گاهی حس می کنم ویران می کنند مرا،این(فاصله ها)....

ردپای فاصله را که دنبال می کنم به(او) می رسم.....

هعی....به(او)که می رسم،تازه می فهمم همه ی مشکل از(او)نیست....

راستش را بخواهی بیشترش،تقصیر این سرنوشت لعنتی است.....

هرگاه که با یادت لبخندروی لبانم می نشیند،این سرنوشت بی رحم با یادآوری(شرایط) کاری می کند که شوری

اشک را روی لب های سردم احساس کنم....

آری....روزی تمام مردم دنیا خواهند فهمید تو سهم من نیستی....

ومن در تنهایی،نبودنت را(شعر)می کنم....

نویسنده:فاطمه نظری


...........

بندکفش ـ بهزادپکس



۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۹
فاطمه نظری

بازهم من مانده ام و واژه های تکراری....

واژه هایی که واج واج شان بیان می کند غم ودردم را....

وجمله هایی که جزبه جزاش بیان می کند دودلی وسرگردانی ام را...

وشعر هایی که بیت بیت اش بوی تو را می دهد...

تویی که رفتارت آزار می دهد افکارم را...

وحرف ها ونگاه های سردت،تلخ می کند کامم را...

اما همین غرور لعنتی ات،لجبازتر می کند مرا برای خواستنت....

فعلاً در جنگم....با احساسم....وبا منطقم.....

مطمئنم که هیچ کدامشان پیروز نمی شوند....نه احساس ونه منطق....

همیشه برنده ی اینگونه بازی ها(فاصله ها)بوده است.....

تکراری شده ام برایت....

برای همین است هیچ گاه دلم نمی خواهد کسی را دوست بدارم....

چون به قانون تکراری شدن اعتقاد دارم....

حسادت های دخترانه ام،افسار افکارم را از دست هایم خارج کرده است...

دیگر نه توان بد بودن دارم ونه کشش خوب بودن....

ومن چفدر ساده لوحم که گمان کردم فراموش کرده ای تمام خاطرات مربوط به(او)را....

اما دیگر خسته شده ام...می خواهم چمدان احساساتم را جمع کنم وبرای همیشه بروم....

بروم به جایی که خالی از عطر زمین باشد...

نویسنده:فاطمه نظری

.........

چمدون ـ کامران مولایی



۲۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۶
فاطمه نظری

عشق یعنی شب نشینی بادلم        هرچه هستی باش اما من گِلم

درد یعنی مدتی من نیستم              چون مداوم روی دل می ایستم

زخم یعنی دست رد بر سینه ام        بیخودی گفتند من پرکینه ام

تلخ یعنی قهوه ام شیرین شده         شعرهایم بعدتو غمگین شده

زهریعنی دیگری دنبال تو                  اسم او در روز وماه وسال تو

سخت یعنی مردنم آسان شده         این دل ویرانه ام ویران شده

مرگ یعنی زندگی با بی کسی         فکرآغوش تو در دلواپسی

ازکنار چشم هایت رد شدم              در کمال خوب بودن بد شدم

تو بگو از درد و زخم عاشقی             گفته انداز زخم عشقم فارغی

تو بگو از زندگی،ازهر نفس               من که گفتم مانده ام بی هم نفس

شاعر:فاطمه نظری

...............

رسوایی-بهزادپکس



۳۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۲
فاطمه نظری

آن روز را یادت هست؟؟؟

آن روزکه من بدون اجازه ی عقلم در کناردلت قدم می زدم...

راستش حس گنگ ومبهمی داشتم...

مانند کودکی که بدون اجازه ی بزرگترش کار بدی کرده باشد...

واما توچه ساده وبی چون وچرا دست های قلبم رادرمیان دستان سردت گرفتی...

وآرام مرا به کوچه پس کوچه های دلت کشاندی...

نمیدانم کداممان ساده تربود...تویامن...

فقط میدانم که من خیلی زود دربرابر نگاه ها وآغوش هایت تسلیم شدم...

وچقدر زود دلهایمان باهم صمیمی شد...

ماهردو مکمل تنهایی ها ودردهای هم بودیم...

وچقدر شیرین بود برایم قدم زدن در دل کسی که دوستش داشتم...

من ازهمان اول هم کوچه های دلت رابلد نبودم...

واما توخودت قول دادی که درگذر ازاین کوچه ها دستانم را بگیری وهدایتم کنی...

اولش همه چیز خوب بود اما ناگهان درپیچ وخم این جاده ی طولانی،ردپای

آدم هایی را یافتی که روزی دروسط اینراه تورا رها کرده بودند....

وچه ساده دلم شکست آن زمان که دراولین گذر زندگی ام از من گذشتی...

ودوباره دربه در آنهایی شدی که همیشه رفیق نیمه راه بوده اند....

الان مدتی است که مندر این کوچه ها آواره ام ودنبال همان حس قدیمی میگردم....

اما هنوزهم نمیدانم باید چه کسی رانفرین کنم؟...

تو را؟....این دل ساده لوحم را؟....یا آن ردپاهای مزاحم را؟....

نویسنده:فاطمه نظری

...........

بغض یعنی-یاس



۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۰
فاطمه نظری

توی شب پنجره ها می لغزند،من از این فاصله ها می ترسم

هنوزم نگاهت سرده،من از این سرد بودن ها می لرزم

دوباره شب شد و تاریک،دوباره خیسه این چشم هام

دوباره رفتی وغم موند،هنوزم سرده این دست هام

ستاره ها هرشب برام دستی تکون میدن

تموم واژه هام بازم برام درداشون رو میگن

کنار دریا می رفتم،برام گریه می کرد دریا

بهش گفتم که آروم شه،همینه رسمه این دنیا

چقدر سخته برام دوری،ولی بازم میری هربار

تو می خندی ومن تاصبح با اشک هام میمونم بیدار

نمیدونم چرا هربار همه شعرهام میشه تکرار

میدونم که همه هستن از این قافیه هام بیزار

شاعر:فاطمه نظری

...........

هوابده-بهزادپکس



۱۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۳
فاطمه نظری

این روزها عجیب دنبال عدالت می گردم.کسی آدرس عدالت را می داند؟

اصلاً کسی می تواند برایم عدالت را معنا کند.شایدعدالت در در شلوغی خیابان هاوفریادهای فروشندگان کم فروش گم شده باشد.شاید عدالت در شکم گرسنه ی کودکی آفریقایی باشد که چند لحظه ی دیگرتا مرگش باقی نمانده است.یاحتی بتوان عدالت را درصدای غم آلود دخترکی پیدا کرد که با حسرت به لباسهای نوی دختر حاجی نگاهمی کند ومی گوید:(حاجی،حاجی گل می خری؟)

اصلاً شاید عدالت را پسرکی بشناسد که با زیر پا گذاشتن غرورش صبح تا شب شیشه ی ماشین ها را پاک میکند.ممکن است که عدالت را  آن زن یا مردی که گوشه ی خیابان گدایی می کنند،بشناسند.شاید عدالت را آن کودک یتیمی درک کرده باشد که در حسرت یک نوازش پدرانه به سر می برد.اصلاً شاید عدالت در میان اشک های مادری باشد که فرزند شهیدش،جوان مرگ شده است.حتی شاید واژه ی عدالت روی کارتن های گوشه ی پارک یافت بشود.یا شاید عدالت درمیان افکار آدمی باشد که تسبیح می اندازد اما تمام فکروذکرش جای دیگری است.شاید عدالت درچشمان خواب آلود وخسته ی مادری که تا صبح برای کودکش لالایی خوانده است،گم شده باشد.

راستی مهم ترین احتمال را فراموش کردم،شاید عدالت در قلب آدمی باشد که با تبربی رحمی اش دلهای شیشه ای انسانها را می شکند.عدالت کجاست؟؟؟

پس چرا هرچه می گردم عدالت را پیدا نمی کنم؟نکند عدالت راهم با اجساد فاجعه ی منا دفن کرده اند.

شاید بتوان عدالت را در رشته کوه هیمالیا یا دراز گودال ماریانا پیدا کرد.

کسی می تواند از رابطه ی فیثاغورس برایم عدالت را محاسبه کند.

کسی می داند چرا نیوتن رابطه ای برای اندازه گیری عدالت پیدانکرد.

راستی از استاد فرشچیان چه خبر؟می تواند عدالت راهم بکشد.

خدایا!!! این روزها در زمین همه ی ارزش ها عوض شده است.

فکرنمی کنی دیگر وقت آن است که منجی مان رابفرستی.

آخرآلودگی این مردم،ازحد گذشته است....

ما را به صرف یک فنجان عدالت به ضیافت خود دعوت نمی کنی؟؟؟

نویسنده:فاطمه نظری

............

ما ترازوهای عدل را در روز قیامت بر پا می کنیم؛پس به هیچ کس کمترین ستمی نمی شود؛

واگربه مقدارسنگینی دانه خردلی(کارنیک وبدی)باشد،ما آن راحاضر می کنیم؛

وکافی است که ما حساب کننده باشیم.

سوره النبیا،آیه 47

۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۹
فاطمه نظری

امروز می خواهم احساسم را به قتلگاه ببرم....

می خواهم خودم با دست های خودم له بکنم قلب طغیانگرم را....

می خواهم قفلی محکم بر در قلبم بزنم....

وکلیدش را برای همیشه در سیاه چال بی رحمی بیندازم...

می خواهم امروز دفن کنم تمام خاطراتمان را...

و به فراموشی بسپارم رنگ چشمهایت را...

دیگرحتی برایم مهم نیست لبخندهایت....

دیگرحسی ندارم به آغوشت....

حتی دست های سردت دیگر گرم نمی کند سردی رفتارم را...

دیگر نگاه های خیره ات تند نمی کند ضربان قلبم را....

دیگر حرف هایت جلب نمی کند توجه ام را....

دیگر حتی (او) برایم مهم نیست....

دیگر طنین صدایت به بازی نمی گیرد تارهای شنوایی ام را....

دیگر حتی بودنت،بودنم را نمی سازد....

امروز بوی مرگ می آید....

آری...قلبم،احساسم و آرزوهایم را برای همیشه کُشتم....

نویسنده:فاطمه نظری

.................

دیگه نیست-یاس



۳۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۴
فاطمه نظری

دست ودلم به نوشتن نمی رود.....

افکارم خیلی وقت است خسته شده....

یا شاید دیگر افکاری باقی نمانده....

چه بنویسم....همان حرف های تکراری را....

ازدرد ورنج هایم بنویسم یا از زخم ها وتنهایی هایم....

ازگریه هایم بنویسم یا از قه قه های دروغکی ام....

کاش می فهمیدی که لبخند تنها نقاب صورت خسته ام است....

ونگاه هایم بیان گر احساسی خسته است....

متنفر شده ام...ازاعتماد...ازلرزیدن قلب ودست...ازدلتنگی...از دل شوره....

ازتقدیر و سرنوشت...ازبی رحمی های روزگار...ازدروغ...ازاسترس...

ازهمه چیز و همه کس متنفرشده ام....

حالم به هم می خورد ازماندن بین دوراهی...

دو راهی که یک سرش احساس و سر دیگرش منطق است....

راستش قدرت تصمیم گیری ام مختل شده.....

فقط گیج ومبهم نگاه می کنم به اتفاقاتی که به سرعت برق وباد می گذرند....

وثانیه ها و روزهایی که نه برگشتنی است و نه جبران شدنی....

دیگر برایم مهم نیست که چه چیزی مهم است....

دیگرمهم نیست که آدم هامتنفرند ازمن یا دوستم دارند.....

حتی دیگر برایم مهم نیست که برگه های دفترم ازمن متنفرند...

برگه هایی که تمام خشمم را با خط خطی کردنشان فرو می نشانم.....

ودفتر و مدادی که هر چند دقیقه یک بار به گوشه ای ازاتاق سردم پرتاپ می شوند...

تنها چیزی که برایم مهم است،واژه هاست....

واژه هایی که زیر فشار درد هایم روز به روز خمیده تر می شوند....

نویسنده:فاطمه نظری


.......

هنوزنمردم-علی بابا


۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۵
فاطمه نظری

گفته بودی یا بیا اینجا کنارمن بشین                

گرنمی مانی برو پیش همان ها غم بچین

گفته بودی میروی اما پشیمان می شوی        

تو بدون من نمی مانی،سخت گریان می شوی

حرف های تورا نشنیدم وتنهاشدم                  

آمدم،رفتم،خوشی کردم ولی رسواشدم

ازکنارتوکه رفتم گم شدم در این جهان              

چون نداشتم آدرسی خوب ودقیق ازاین وآن

زندگی می کردم اماچشمهایم بسته بود          

گوش های ذهنم حتی ازشنیدن خسته بود

بازگشتم سمت تو این بار با آغوش باز              

تازه فهمیدم تو هستی فهم بین رمز و راز

تازه فهمیدم وجودم در وجود این خداست          

تازه پی بردم به هرآنچه غریب وآشناست

گم شود یا گم کنم یاد خدایم درمسیر              

بهتراست مرگ تاوجودم در گناهانی اسیر

شاعر:فاطمه نظری

۲۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۷
فاطمه نظری

گاهی که همه ی مردم سریال(زندگی)رانگاه می کنندومی خندند وتخمه می خورند...

وقتی صدای قه قه هایشان گوش عالم را کَر می کند....

وقتی که همه چیزرا به بازی می گیرند....

وقتی همه چیز را به مسخره می گیرند...

من درگوشه ای از اتاقِ دنیا آرام سرم را میان دستانم می گیرم....

صدایت که درگوشم می پیچد...

چهره ات که برایم مجسم می شود....

خنده هایت که برایم تداعی می شود....

دیوانه می شوم....مجنون می شوم.....

دلم هوایت را می کند.....

میدانی...آخردوست داشتنت دست خودم نیست.....

یادعطرتنت که می افتم،بی اختیار حس بویایی ام قوی میشود....

درخاطرات باهم بودنمان دنبال عطرتنت می گردم....

نمیدانم چرا وقتی به یاد گرمای آغوشت می افتم،سردم می شود...

اما وقتی به یاد سردی نگاهت می افتم،ازگرما می سوزم.....

یاد گریه هایت که می افتم.....

آخ....گریه....راستی تمام روز چقدر دلم گریه می خواست....

گریه های سردم که لباسم راخیس کرد....

هق هق هایم که تمام شد....

اشکدان وجودم که خشکید.....

سرم را بلندمی کنم وآرام با خودم می گویم:(راستی،کجای زندگی بودم؟؟؟)

نویسنده:فاطمه نظری

................

جای تو خالی-پویابیاتی



۳۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۱
فاطمه نظری

گهی خوبی،گهی رودی            دراحساسات من بودی

گهی نالان،گهی شادی            گهی توفنده چون بادی

گهی خوابی،گهی بیدار            گهی عاشق،گهی بیزار

گهی گریه،گهی خنده              گهی خسته چوبازنده

گهی ازشوق،تو مستی            گهی درخاطرم هستی

گهی هستی وکم رنگی           گهی آبی وگه سنگی

گهی مرموز و پررازی                گهی باعشق می سازی

گهی گرمی،گهی سردی          گهی تنها و پردردی

گهی سازی،گهی گیتار             گهی سالم،گهی بیمار

گهی باشوق می خوانی           گهی تنها می مانی

گهی عاقل،گه دیوانه                گهی باهمه بیگانه

گهی درغم زندانی                   که ای آخر؟نمیدانی

شاعر:فاطمه نظری

.........

تنهایی-اموباند

(این آهنگ بدجور خاطرات رو برام یادآوری میکنه)



۲۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۱
فاطمه نظری

این روزهاهمه جا نقل این است که اگر می خواهی رسوا نشوی(هم رنگ جماعت شو)

کسی این میان نیست بگوید:هم رنگ جماعت شدن به چه قیمت؟....

به قیمت ازدست دادن آگاهی وهوشیاربودن....

به قیمت ازدست دادن عشق واحساس....

به قیمت ازدست دادن انسانیت و وجدان....

به قیمت ازدست عمروزندگی....

یاشاید هم به قیمت ازدست دادن خودواقعی....

اصلاً این جماعت چه رنگیست که مابخواهیم هم رنگش شویم؟....

این روزها اگربخواهی هم رنگ جماعت باشی یاباید رنگین کمان شوی یاجعبه مدادرنگی...

یا آفتاب پرستی که بسته به منافع خودش به هررنگی که می خواهد درمی آید....

برای هم رنگ جماعت شدن بایدبهای سنگینی بپردازی....

پس هرکجای این کره ی آبی هستی یک رنگ باش....

به رنگ احساسات،افکار،عقایدواعتقاداتت...

نویسنده:فاطمه نظری

............

((این آهنگو گوش کنید

این آهنگ درده تو دلم))

عکس خصوصی-بهزادپکس



۲۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۶
فاطمه نظری

قاب عکس نبودنت رامحکم بردیوارقلبم کوبیده ام...

شایدمی خواهم فراموش نکنم نبودنت را...

بودنت تنهایی ام را ویران می کند ونبودنت افکارم را...

ثانیه ها بدجورنبودنت را به رخ تنهایی ام می کِشند...تیک...تاک...تیک...تاک...

تیک بیان می کند غمم را و تاک بیان می کند دردم را...

راستی شادی چه طعمی دارد؟...من فقط طعم درد رامیدانم...

دردطعمی مثل تلخی داردکه گاهی باشوری اشک هایم ترکیب می شود...

اعتراف می کنم که هرشب با اشکهایی که بی اجازه روی گونه ام جاری می شوند،مهمانی می گیرم...

وبابغض ازمهمانم،تنهایی،پذیرایی می کنم...

دلم برای چشم هایم می سوزد...به اجبارهرشب آبیاری می کند گل های بالشم را...

دلم برای دستهایم می سوزد...وقتی که با بازدم هایم گرم میکند خودش را...

راستش،اینکه بین حرف هایت ورفتارهایت اختلاف هست بدجور سرگردانم می کند...

وهمان تضادهای رفتاری که دیوانه می کند مرا...

هه...حتی محبت هایت بوی بی تفاوتی میدهد...

خیلی وقت است که ازضمیرسوم شخص مفرد هم متنفرشده ام...از(او)...

اویی که افکارم و افکارت رابه هم می ریزد...

گفتم هربار که به(او)لبخندمیزنی،خنجری رامحکم ازپشت به کمرم فرو میکنی...

ومنی که سعی می کنم فریادهای قلبم را میان قه قه های دروغکی ام گم کنم...

تا نفهمی چه زجری داردبی تفاوتی به کسی که باتمام وجود دوستش داری...

تانفهمی برای داشتنت باهمه ی دنیا لج کرده ام...وبرای بودنت به باورهای همه گند زده ام...

تمام سعی من این است که وقتی درچشم هایت خیره می شوم،نگاهم رنگ بی تفاوتی داشته باشد...

اما نمیدانم چراچشمهایت،می خنداندچشم هایم را...

ونگاه های خیره ات قلقلک می دهد احساسات خسته ام را...

راستی یادت رفت به قرص های جدید وداروهای عجیب وغریبم(سلام)کنی...

هعی...نمیدانم چرا این زندگی،درد میدهدمرا...

وهرزخمی که می خورم،نمکش آشناست...

وتویی که راحت گذر میکنی ازکنارتن خسته ام...

راستی هنوزهم می گویی دل نوشته هایم زیباست...

کمی دقت کن...دیگردل نوشته نیستند...دردنوشته شده اند...

نویسنده:فاطمه نظری

بی کسی بده-بهزادپکس



۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۳
فاطمه نظری

ازوقتی پا به آسمان زندگی ام نهادی طعم زیستن برایم تغییر کرد...

طعم زیستن راخلاصه کردم درگرمای آغوشت ومحبت نگاهت...

زمانی آنقدرمرا در دریای محبتت فرو می بردی که یادم می رفت درحال غرق شدنم...

گاهی آنقدر به ریشه ی احساسم آب میدادی که فکرمی کردم تا ابدسیرابم...

حتی گلبرگ های وجودم با نوازش های نگاهت جان می گرفت...

توبا دست های قلبت ساقه ی زندگی ام رامحکم چسبیده بودی...

امانمیدانم به یک باره آن باران محبت چه شد!!!

به گمانم خشکسالی بی خیالی ات ابرها راپس زد و وقتی آبی ازمهر به دشت وجودم نرسید،ریشه های احساسم خشکیدند...

گلبرگ های وجودم پژمرده شدند...

حتی ساقه های زندگی ام خمیده شد...

تو آن قدرمهربانی که وقتی رفتی برای اینکه نسوزم نگاهت راسردکردی و برای اینکه یخ نزنم اشعه های داغ بی تفاوتی ات را در آغوشم انداختی...

ومن چاره ای نداشتم جزاینکه آغوشم راجز بیابان های سردوخشک جهان معرفی کنم....

التماس کردن رابلد نیستم...

فقط می نوانم بگویم بدجور تشنه ی سیلاب توجه ات هستم...

کمی برگرد و درکویرآغوشم محبت ببار...

(نویسنده:فاطمه نظری)

مهدی احمدوند-هوای پاییز



۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۰
فاطمه نظری

مریضم کرده تنهایی،همین احساس واین خلوت      

همین تنهایی زوری،همین احساس بی دعوت

مریضم کرده تنهایی،همین خاموشی وسردی

همین روزایی که بی اون میگی بازم پرِدردی

هنوزم دست های سردت به احساسم نفس میده

یه احساسی بهم میگه که قلبت دردمو دیده

هنوزم حال این روزام مثله یه مرگ خاموشه

بهت گفتم تو تنهایی،تنم دردامو می پوشه

بازامروز تیک تاک ساعت منو یادتو انداخته

من اون تنهای خاموشم که دنیاشو به تو باخته

با اینکه ردشدی ازمن دلم تنگ صدات میشه

با یاد حرف های اون روز،میرم پشت همون شیشه

میدونم باورش سخته،ولی اون برنمی گرده

بیا آغوشمو دریاب،ببین بی تو چقدر سرده

دلم می خواد بدونی که بدون تو چه بیزارم

شایدیک روز بهت گفتم تو اونی که دوستت دارم

شاعران:فاطمه نظری،فاطمه مهرابی

 بهزادپکس-پیکاسو(عاشق این آهنگم)



۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۴:۲۷
فاطمه نظری

چرانگاهت سرده؟چرادستات لرزونه؟    

تویادت رفته که اینجا،یکی بی تو پریشونه

نه اینکه نفرتی باشه،نه اینکه شادومسرورم    

فقط می خوام بدونی که بدون تو نمی تونم

چرا رفتی کناراون؟یعنی بازم دوستش داری؟

نمیدونم چرا،اماخودت گفتی که بیزاری

حواست هست اصلا تو،چرابازبدشدی بامن؟

چمدونت کجاست پس تو؟نگو بستیش واسه رفتن

دلت گیره هنوز پیشش؟بدون اون،تودلگیری؟

برو،باشه؛نمون اینجا،می دونم که ازم سیری

گناه من چیه این بار؟نگو اینکه(دوستت دارم)

مگه دوست داشتنت جرمه،برای من که بیمارم

میدونی دکترم چی گفت؟گفتش که مشکلم حاده

منم باهق هق هام گفتم:تو پا دادی به این جاده

اونم گفتش:برای تو،ندارم تجویزی جز اون

نمی دونست با این حرفاش چه جوری شددلم بازخون

آخه اون که نمی دونست تودیگه برنمی گردی

کناراون خوشی اما همیشه تو بامن سردی

جای خالیتو تاکی من،باگریه پرکنم هرشب؟

دیگه عادت شده واسم،چشمای سرخ ودرد وتب

بهت گفتم صدای تو برای من یه مرحم بود؟

یابرق چشمای نازت همیشه حکم مرگم بود؟

بهت گفتم شب ها بازم باعشق تو به خواب میرم؟

چه توخواب وچه بیداری ازاینکه دوری می میرم؟

اگه نیستی چرادنیام بوی عطرتو رو میده؟

همه شعرام و تنهاییم همیشه اشکمو دیده؟

میشه خواهش کنم باشی،داره صبرم تموم میشه

بدون تو،یکی اینجا داره عمرش حروم میشه

شاعر:فاطمه نظری

.........

آهنگی که دوست داشتی-حمیدعسگری




۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۶
فاطمه نظری

وقتی که چشمانت زمن حق تکلم را ربود

وقتی که چشم خسته ام خیره به چشمهای توبود

وقتی هلال ماه هم کنارمن نشسته بود

وقتی که امیدم همه،به دست هایت بسته بود

وقتی که قلبم بی صدا در عمق سینه ام تپید          

وقتی دلم نازتو را درخواب هایم می خرید

وقتی که دنیایم همه،به بودن تو بندبود

وقتی که حتی یادتو،درفکرمن چون قندبود

وقتی طنین بودنت،حس مراگیتارکرد                      

وقتی که رفتنت مرا درسالمی بیمارکرد

وقتی صدای پای تو به گوش قلبم می رسید          

وقتی همان قلبم مرا تا روبه رویت می کشید

وقتی سلام من به تو پشت زبانم می نشست      

وقتی که سردی ات مرا در اوج شادی می شکست

وقتی که اشکهایم همه ازچشم هایم می چکید    

وقتی که فکررفتنت عمق وجودم می درید

وقتی که گریه ات مرا تا اوج دردها می رساند        

وقتی که اخم تو مرا تا انتها هم می کشاند

من عاشق ماندن شدم،نه ما بود و نه منی            

باورنمی کنم که تو در جست وجوی رفتنی

شاعر:فاطمه نظری

..........

ظاهراً آرومم ولی رسماً داغووووووووووون

دیگه رفتم-بهزادپکس



۲۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۸
فاطمه نظری

سلام کودک معصوم...مبادا اذان واقامه ای راکه امروز درگوشت خوانده شدفراموش کنی...

مبادایادت برود روزی برای یک قطره شیرچگونه گریه می کردی...

مباداگذرگاه زندگی خیلی چیزهارا ازیادت ببرد...

باورکن همه ی زندگی درخنده های ازته دل وگریه برای اسباب بازی خلاصه نمی شود...

همه ی زندگی درنوشتن جمله های( باباآب داد)و(آن مردآمد)خلاصه نمی شود...

واما مردم...هه...

آری درست حدس زدی...مردم این سرزمین مهربانند...

مهربانترازآنچه توفکرش رابکنی...آنهابرایت برنامه های زیادی دارند...

این مردم برای سرگرم کردن تو نقش بازی می کنند...

نقش یک آدم مهربان،خوب،صادق وباوجدان...

مردم برای اینکه توهم مثل آنهاباچشمهای بسته زندگی کنی برایت لالایی می خوانند...

برای استفاده کردن ازتوهمیشه اطرافت پرازآدم است...

امافقط کافی است روزی نیازمندکمک شوی...

آن گاه آن قدرتنهامیشوی که خودت هم باورت میشودازاول کسی کنارت نبوده...

این روزها همان هایی که اگرحرف هایت راباصراحت بزنی می گویندگستاخ است،اگرسکوت کنی وحرف نزنی میگویند ساده است...

وازهمه مهم ترکافی است دراین غوغای زندگی کسی بفهمدبه حضورش نیازداری وبه وجودش عادت کرده ای آنگاه طوری زندگی ات را ازبی اعتنایی ونبودش پرمی کندکه تا ابدلبریزمیشوی...

آری کودک معصوم...زندگی همین است...

پس هرگاه ازهمه چیزخسته شدی واحساس کردی به آخرخط رسیده ای به بالای سرت نگاه کن...

یقیناٌ کسی آن بالا هست که به توخواهدگفت:نقطه سرخط...

اینجاروی زمین،همه چیزدرهم است...

پس بگذارخالقت محکم دست هایت رابگیرد...

مباداتوهم درشلوغی وهیاهوی آدم آهن ها غرق بشوی...

نویسنده:فاطمه نظری

................

تنهایی/علی موسوی




۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۷
فاطمه نظری

بااینکه کنارم نیستی هرکجا می روم بوی عطرتنت رهایم نمی کند...

هرچندبه یادم نیستی اما من همیشه دریاد توبه سر می برم...

آن قدربه تو فکرمی کنم که (یادتو)هم بوی عطرت راگرفته...

راستی گفته بودم من هرروزعطرتنت رابغل می کنم...

گفته بودم چه قدرسخت است وقتی اشکهایم پشت چمن چشمهایم یخ می بندد...

اصلاً میدانی چقدردرد دارد فکرکردن به کسی که می دانی یادت درخیالش جایی ندارد...

تونه عاشق منی،نه ازمن بیزاری،توبی تفاوتی وخنجربی تفاوتی ات را ازپشت کوبیدی...

بی رحم تمام مویرگ های احساسم پاره شد وقتی داشتم شکسته های قلبم راجمع می کردم...

هنوزهم که هنوز است طنین صدایت نفسم رابه شماره می اندازد...

خداهم ازدستم خسته است بس که هرروزتوجه تورا ازاوطلب کردم....

اولش نه قلبی درکاربود،نه چشمی،نه دستی...من عاشق خنده هایت شدم....

گاهی باخودم می گویم اگربه گذشته برگردم اسم تورا ازسرنوشتم پاک می کنم،امافقط خودم راگول میزنم چون اگربه گذشته برگردم حاضرم هرچه

که دارم بدهم تا بازهم درسرنوشتم باشی اما این بارپررنگ تر...

سنگ دل باورکن اصلاً قرارنبودمن عاشق توبشوم...

توزمانی واردقلب من شدی که من تازه نسبت به همه چیز بی تفاوت شده بودم...

اشتباه،اشتباه است...اماتو بزرگ ترین اشتباه زندگی من بودی...

آشناترین غریبه ازاحساست هیچ نمی دانم،فقط کمی مهربان تر باش بی معرفت...

باورکن تک تک سلول های بدنم برای لحظه ای در آغوش گرفتنت به غرورم التماس می کند...

نویسنده:فاطمه نظری

آشناترین غریبه:

کجای زندگیمی توکه من می گردم و نیستی     یه روزی باورم شدکه تو مثل بقیه نیستی

۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
فاطمه نظری

شال گردن زندگی ام نیمه تمام مانده...

می دانی آخردست ودلم نمی رودلحظه لحظه ی بی اعتنایی ات رابه قلاب بکشم...

می ترسم زنجیره ی بغض هایی که هق هق نشد دور گردنم بپیچد...

اصلا ای کاش زندگی هیچ گاه کاموای وجودت رابه من تعارف نمی کرد ومنِ ساده گول(دوستت دارم)هایی راکه باتردیدبافتی نمی خوردم...

تو کاموایی بودی که هربار برای به دست آوردن کشیدمت،بریدی ومن هنوزهم که هنوزاست دست ازتقلا برنمی دارم،آخرامید دارم توهم روزی به بندواسارت(وابستگی)کشیده می شوی....

حالا من مانده ام وشال گردنی که نه می توانم آن رابشکافم،نه ببافم...

وچه دردناک است مشکلاتی که تنها راه حلشان گذرزمان است...

زمانی که شاید به درازای یک عمر طول بکشد...

ِنویسنده:فاطمه نظری

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۰
فاطمه نظری

هرلحظه برزبانم روانه می شوی                  دردلم تبدیل به یک عاشقانه می شوی

قاصدسبزلحظه های گیتی ام هستی           ذره ذره ذره دردلم جوانه می شوی

هرروز وهرثانیه بایادتو می گذرد                    هربارشیرین تراز خواب شبانه می شوی

توبرای من نثری!نه،شعری!                         برای همین دردهانم ترانه می شوی

گاهی که سردی وبه من نگاه نمی کنی        دل آشوب می شوم وغم بی کرانه می شوی

وقتی ازاین جا دوری دلم می گیرد                می خندم وقتی وارد این خانه می شوی

شهری فاصله داریم ودنبالت می گردم           هرچندازمن دوری وبی نشانه می شوی

گاهی هم حال مابپرس وبگو                       که چرا دیوانه تر از هردیوانه می شوی

شاعر:فاطمه نظری

...........

یاس-وقت رفتن



۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۵۳
فاطمه نظری

آرام شده ام...

آنقدر آرام که اقیانوسی ازغم هم نمی تواند ناآرامم کند.

آنقدر آرام که حتی سیلی روزگارهم آرامشم رابرهم نمی زند.

یک فنجان کافی بود...

فقط یک فنجان(یادخدا)کافی بود تادریای(یأس وناآرامی)خشک بشود.

یک حبه کافی بود...

فقط یک حبه(عشق ومحبت)کافی بود تادریای(نفرت وانتقام)خشک بشود.

یک قاشق کافی بود...

فقط یک قاشق(شعورودرک)کافی بود تادریای(نادانی)خشک بشود.

یک قطره کافی بود...

فقط یک قطره(انسانیت)کافی بود تادریای(خیانت)خشک بشود.

جالب است...

حتی وز وز مگس های گِرد شیرینی هم خللی درآرامشم ایجاد نمی کند.

حتی غوغاو هیاهوی آدم آهن هاهم روی آرامشم تأثیر نمی گذارد.

من آرامم وتنها...

درتنهایی گریه می کنم،عبادت می کنم،شعرمی گویم،عاشقانه می نویسم و...

اما بیشترازهمه تمرین(آدم بودن)می کنم...

نویسنده:فاطمه نظری

بی شعووورترین ونااادان ترین انسان ها کسی است که خوبی ها ومحبت های دیگران را به پای نفهمی آن طرف و زرنگی خودش بگذارد

۲۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۳
فاطمه نظری

نروبعدتوازسبزی چشمان خودم بیزارم                       اگراینگونه ام ازظلمت چشمان تومن بیمارم

چندوقتی است مزه ی غم میدهد لبخندم                  چون که من درقفس عشق توتنها،بندم

نمیدانم چرایک باره در دلت بدشدم                          شایدبه جرم عشق درمسیرغم حبس ابدشدم

این تقدیرمن است که بی تودلگیرشوم                      یااینکه در دام دل شکسته زنجیرشوم

قراربود به دنیابیایم وآدم باشم                                 نه اینکه ازدوری توهمچون غم باشم

من درساحل تنهایی منتظرموج تومی شینم              هرلحظه هزاربار با یادتو انس می گیرم

توکه نیستی من بدجورپریشان می شوم                  مثل ابرهای بهاری سرد وگریان می شوم

نرو،بی تومثل کوه سرسنگینم                                بروی به ظاهرشاد و دراصل غمگینم

شاعر:فاطمه نظری

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۰۶
فاطمه نظری

قافیه ی شعرم روببین پرشده از حضورتو          صبحم شب نمی شود تانکنم مرورتو

چشمای نازنین توهنوزدوای دردمه                 یادتو وخاطره هات همدم قلب سردمه

دوستت دارم هات پشت غرورت پنهونه           فوران اشک ازعمق چشمات بارونه

فقط بگو که حس توبه قلب سردمن چیه؟        اگه که بامن می مونی اون که کنارته کیه؟

احساس سردمن وتو بازیچه ی دنیا شده        توروخداپیشم بمون حس صدام تنهاشده

حرفای تلخ وسردتوبرام مثل دیوارشده             جسم خستم خیلی وقته از تنهایی بیزارشده

ثانیه هام باوجودفاصله هاتکراریه                    عمق تنهایی احساسم همین بیداریه

شایدکه باورنکنی اگه بگم دوستت دارم           شبابه یادتو فقط ستاره هارو می شمارم

شاعر:فاطمه نظری

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۷
فاطمه نظری

عیبی نداره رفتی نموندی                رفتی وآروم دلموشکوندی

عیبی نداره کناراونی                      گفتی نمی خوای پیشم بمونی

عیبی نداره که خیلی خستم           برات مهم نیست من اینجاهستم

عیبی نداره پیشم تونیستی            برگشتی گفتی که خیلی پستی

عیبی نداره دارم می میرم               گفتی که میری وگفتم اسیرم

عیبی نداره که خیلی تنهام             گذاشتی رفتی منوبادردام

عیبی نداره که خیلی سردم            سردم وتنهاو پرِ دردم

عیبی نداره چشماموبستم             گریمودیدی ورفتی زدستم

عیبی نداره بازیو باختم                   رفتی ومن باتنهایی ساختم

عیبی نداره ترانه خوندم                 بااینکه رفتی همیشه موندم

عیبی نداره شدی وجودم              باچشم سردت باتاروپودم

شاعر:فاطمه نظری

       

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۷
فاطمه نظری

به گمانت گرروی من شادم                     به گمانت گرروی چون که روی آزادم

به گمانت گرروی هرلحظه می خندم          به گمانت گرروی دفترغم می بندم

به گمانت درگمانم غم نیست                  به گمانت گرروی همدم نیست

به گمانت گرروی ازصالحانی                    به گمانت گرروی یاری رسانی

به گمانت گرروی نیستی دریادم               به گمانت گرروی من ز خیال افتادم

به گمانت گرروی دیگرسخن نیست            به گمانت گرروی بهره زتن نیست

به گمانت گرروی جان نیمه جان است        به گمانت گرروی رودها روان است

به گمانت گرروی قلبم عیادت میکند           به گمانت گرروی این عشق سرایت میکند

به گمانت گرروی درامانم،جاودانم             به گمانت گرروی درآسمانم،پرتوانم

به گمانت زاین عشق غافل بوده ای         به گمانت سرگرم این محافل بوده ای

شاعر:فاطمه نظری

 

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۷
فاطمه نظری

این انتظارزیادی است که بخواهیم درزندگی خاص به دنیا آمده وخاص بمیریم چون هیچکس خاص به دنیا نمی آید.این رفتارومنش یک انسان است که ازیک دوره ی زمانی اوراخاص یابی خاصیت جلوه می دهد.

حالاتصورماازخاص بودن چیست؟ 

   برخی فکرمی کنند خاص بودن یعنی یک خانه ی خوب داشتن،یک ماشین گران قیمت داشتن،لباسهایی بامارک های معروف داشتن ووسایلی بی نظیرداشتن. 

  منظوراین نیست که انسان درزندگی به این ها اهمیت ندهد.اتفاقااستفاده ازاین نعمت های خدادادی وبهره مندی ازاینهاحق همه ی ماست،اماملاک درستی برای خاص بودن انسان نیست.

  خاص بودن یعنی طرزتفکرتان،اخلاق ورفتارتان،عادت هایتان،دعاهایتان وازهمه مهم تراحساساتتان بابقیه تفاوت داشته باشد.دراین صورت است که می توانیدخودرایک انسان خاص بنامید    

 وقتی هنگام فکرکردن به یک موضوع اززاویه دیدجدیدی به آن می نگریدوتصمیم خیلی   درستی درباره ی آن ارائه میدهید خاص هستید.وقتی دربرخوردباخانواده،خویشاوندان،دوستان ویاافرادغریبه سعی می کنیددرکمال احترام باآنهامهربان باشیدوکاری کنیدکه نسبت به شماحس خوبی پیداکنندخاص هستید.وقتی می توانیدعادت های خوب خودرانگه داریدوعادت های ناپسندخودراساده رهاکنیدخاص هستید.وقتی دردعاهایتان فقط ضمیرمن رابه کارنمی بریدوبی ادعابرای دیگران هم دعامی کنیدخاص هستید.وقتی درخانواده،شهروکشوریک عضومفیدهستیدوازهرنظرموجب پیشرفت میشویدخاص هستید. وامااحساسات.وقتی کسی رامی بینیدکه اشک می ریزدشماهم اشک هایتان سرازیرمی شودخاص هستید.وقتی کسی رامی بینیدکه خوشحال است شماهم خوشحال می شویدخاص هستید.وقتی خیلی دوستانه وراحت بادیگران درددل،همدردی وهمدلی می کنیدخاص هستید.وقتی خیلی راحت به هرکسی ابرازاحساس نمی کنیدوسعی می کنیدبارفتاروکارهایتان به آنها بفهمانیددوستشان داریدخاص هستید.وقتی احساس افرادراازدرون چشمانشان می خوانید خاص هستید.وقتی بعدازاینکه به شمابدی شدبه دنبال انتقام نیستیدبلکه سعی می کنیدرابطه ی خودراباآن فردیاافرادبهترکنیدخاص هستید.وقتی بی دلیل انسانها رادوست داریدخاص هستید.دیدیدکه خاص بودن خیلی هم سخت نیست وخاص بودن درمعنویات است نه درمادیات. اما متاسفانه دراین دنیای مدرن وماشینی امروزهمه به نوعی خودراباچیزهایی که شایدارزش چندانی ندارنددرگیرکرده اند. یکی بااستفاده بیش ازحدازوسایل ارتباطی خودراازخاص بودن محروم می کند.یکی بابدبودن وبی حوصلگی وتنبلی خودرا ازخاص بودن محروم می کند.یکی باحرص وطمع زیادبرای به دست آوردن مادیات خودراازخاص بودن محروم میکند. یکی باکینه،دشمنی،آزارواذیت وزجردادن دیگران خودراازخاص بودن محروم می کند.یکی بادوری ازخداوندخودرااز خاص بودن محروم می کند.یکی باهوس وهواهای نفسانی خودراازخاص بودن محروم می کندویکی باعشق های بی حدواندازه وافراطی خودراازخاص بودن محروم می کند.نکته ی مهم این است که همه می توانندخاص باشندوخاص بودن مختص یک فردنیست.فقط کافیست ازکارهایی که مانع خاص بودن می شوددوری کنیدواراده کنیدکه خاص باشیدچون تنهادراین صورت است که لذت خاص بودن رامی چشید

 خاص باشیدوخاص بمانیدچون خاص بودن لیاقت شماست.....    

 التماس دعا....

نویسنده:فاطمه نظری 

.......................

عاشق شدم-بنیامین بهادری

 

 

                                                                                                                                                               

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۱
فاطمه نظری

تموم دردمن اینه تواین روزاکه تونیستی         چه جوری سرکنم شب روتواین دنیابه این پستی

تموم دردمن اینه که پیشت اومده مونده         تموم دردمن اینه که پیشت اومده مونده    

تموم دردمن اینه که توخواب وتو بیداری          تموم فکرم اینه که کمی بازم دوستم داری؟

تموم دردمن اینه نمیدونی دوستت دارم         نمیدونم چرااومد،نمیدونی که غم دارم

تموم دردمن اینه تموم زندگیت اونه                دلم می خوادبره هربار،دلت این رونمیدونه

تموم دردمن اینه چرابرگشت کنارتو               چراگفت که دوستت دارم،چرااومدتویادتو

تموم دردمن اینه چرامن جای اون نیستم        چرابازرفتی توفکرش،یعنی من اینقدرپستم

تموم دردمن اینه نمیدونی که من خستم       تموم فکرت اونه تو،نمیدونی که من هستم

تموم دردمن اینه روزایی که نبودفکرت            براش اشک میریختی وشده بود همه ی ذکرت

تموم دردمن اینه تورفتی ومنم سردم             نگاهم مونده به درها،تورفتی ومنم مُردم

تموم دردمن اینه که دستات توی دستاشه     بغل کردی اونو میگی که چشمات مال چشماشه

تموم دردمن اینه کناراون توخوشبختی           بخیل نیستم بدون اینو منم رفتم ته سختی

تموم دردمن اینه تومیری ومنم تنهام             بافکرکردن به تو من هم،همیشه غرق یک رویام

تموم دردمن اینه تموم شداون نگاه تو           تموم شدلبخندهات و تموم شداون صدای تو

تموم دردمن اینه بفهمی عاشقت هستم      نگاهم میکنی میگی برو این قصه روبستم

تموم دردمن اینه نمی گویم که من هستم     برای اینکه می گویی بروبسته،بروخستم

  شاعر:فاطمه نظری،تنهایی،یک حس عجیب...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۵
فاطمه نظری

(باسبک رپ بخونید)

یه روز نشسته بودم تنهاتواتاقم

که دیدم یه دفعه تواومدی سراغم

آره اومدی دیدی بی توخرابم

اومدی دیدی بی توفقط یه سرابم

بایه حس ترحم گفتی که می خوای بمونی

نمی دونم چراحس کردم که توهمونی

بایه حس عجیبی اومدی نشستی کنارم

نمی دونم چی شدکه گفتی بی توبی قرارم

باهمون اولین نگاه به تواعتمادکردم

هعی فقط می دونم زندگیمو خراب کردم

آره به خدابزرگترین اشتباهموکردم

فقط می دونم که زندگیموتباه کردم

الان که تورفتی ومن درگیرم

درگیرتنهایی واین عشق وقت گیرم

فهمیدم اون روزاومدی که نمونی

می خواستی بگذری ومنو بسوزونی

حالاخیالت راحت شدکه بی توسردم

خیالت راحت شدباتنهایی توافق کردم

ازوقتی رفتی من دیگه بی تومردم

آره بارفتنت من این بازی رو نبردم

تورفتی ومن این بازی روباختم

آره ازوقتی رفتی باتنهایی ساختم

ولی الان می بینم که بی تونمی تونم

حتی اگه خودمم بخوام دیگه نمی مونم

شاعر:فاطمه نظری

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۵۵
فاطمه نظری

بایددخترباشی تابفهمی وقتی دلت میگیره یعنی چی.........

بایددخترباشی تابفهمی وقتی دلت گریه می خوادوبغض کردی یعنی چی.....

بایددخترباشی تابفهمی وقتی خودت روبرای مامان وبابالوس میکنی یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی نمره ی خوب میگیری یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی سرکلاس ریاضی یاعلوم یواشکی بادوستات حرف میزنی یاچیزی می خوری یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی مامان یابابا دعوات میکنند وتومیری توی اتاقت ودرومحکم می بندی ومی پری روی تختت وگریه می کنی یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی برای اولین بارتنهایی میری خیابون یعنی چی... 

بایددخترباشی تابفهمی وقتی دوستت ناراحته یاگریه میکنه توبغلش میکنی ودل داریش میدی یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی یکی رو دوست داری ونمی تونی بهش بگی یعنی چی...
بایددخترباشی تابفهمی مزه ی آلوچه ولواشک وآدامس یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی اون دل دردهای تاصبح و مامان گفتن یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی کابوس های شبونه یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی وقتی ازیه نفرکادو میگیری یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی حساسیت روی لباسها و وسایل یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی استرس امتحان یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی کم آوردن پیش یه آدم پررو یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی لج کردن باخواهروبرادریعنی چی...(خداروشکر برادر ندارم،تواین یه چیزشانس آوردم)

بایددخترباشی تابفهمی سردرد وبی حوصلگی یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی آرزوهای قشنگ کردن یعنی چی...

بایددخترباشی تابفهمی این چیزایی که من گفتم یعنی چی وگرنه صدسال دیگه هم درکشون نمی کنی....

نویسنده:فاطمه نظری



۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۵۴
فاطمه نظری

غروبه،دلت گرفته...

گوشیتو برمیداری میری تولیست مخاطبین!!

اسم خیلی هارومی بینی اما...

امایه دفعه اسم یکی باعث میشه صبرکنی!!

یه اسم،یه شماره که خیلی وقت پیش باید حذف میکردی امادلت و حست،نذاشت...

شماره ای که شاید روزی چندتا ازش پیامک داشتی،شماره ای که روزی چندتا تماس باهاش داشتی،شماره ای که ملکه ی ذهنت شده بود!!

واسمی که روی قلبت حک شده بود...

ناخودآگاه توی خاطراتت غرق میشی!!باخودت میگی:چرا اینطور شد؟مگه من چی گفتم؟اصلا مگه چیکارش کردم؟یعنی هنوزم احتمال داره برگرده؟

اصلا هنوزم دوستم داره؟هنوزم دلش برام تنگ میشه؟...
جوابی نداری به خودت بدی!!بااینکه میدونستی بایداون شماره روحذف کنی بازم پشیمون نیستی،خوب شایدبازهم زنگ بزنه یاپیامک بده!!...

به خودت پوزخندمیزنی،گرمی چیزی روبالای لبت حس میکنی،دست میزنی می بینی خونه...         چندشت میشه!!

عادتته هروقت عصبی میشی خون دماغ میشی...

شروع میکنی به فحش دادن:لعنتی ببین باهام چیکارکردی!! آخه چرا؟چرارفتی ها؟ د آخه مگه چیکارت کرده بودم؟؟...

خیلی بدی!!خیلی نامردی!!خیلی پستی!!...

 بایه اخم غلیظ میری ویه دستمال کاغذی برمیداری!!خون دماغت بندمی یاد!!صورتتو می شوری،برمیگردی می بینی صفحه گوشیت خاموشه...

اینبار با ته مونده ی غرورت تلاش می کنی فراموشش کنی،امانمی تونی،سرخودتو کلاه میذاری که دیگه دوستش ندارم!!اما اینم دروغه...

به دل نگیر!!همه چیزخوب میشه یابامرگ تو یابامرگ خاطرات!!اینوبهت قول میدم.......

نویسنده:ملیکاشمشیریان

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۴۹
فاطمه نظری

خوشم ازناخوشی ازآدم ازغم

زبس بوددرکنارم اهل ماتم

گهی باسنگ ساختم خانه محکم

گهی من ساختم دیوار جهنم

گهی دوست دارم مثل پروانه باشم

گهی بی نشان وبیگانه باشم

گاه می خواهم تو را باور کنم 

همچو لاله در دلم پرپر کنم

من هر لحظه در تب وتاب دیدار توام

هرکجاکه می روم می گویم بیمار توام

به جنونم بکشید لب شیرین سخنت 

به جنونم بکشید چشم ازگریه ترت

روزهاست منتظر این دیدارم

تونگاهم می کنی تب می کند رخسارم

تاکجاتاچندباخودبگویم دوستت دارم

غم این هجران ودوری می دهد آزارم

همچو دیوانه در پی دیدارم

تشنه ازجام لبت در عطش افطارم

شاعر:فاطمه نظری

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۱۵
فاطمه نظری

آقابیاکه بی تو دراین جهان وفایی نیست

                                    صفایی نیست

                                       هوایی نیست

بیاکه بی تو دراین جهان معنایی نیست

بیا تاگل ها جان بگیرندازعطروجودت

بیاتاآدم هامعنا بگیرند ازعشق درونت

به چندجمعه بنگریم آقا

مادراین جهان فقط یک سنگریم آقا

بیاتاماهم چشمهایمان راببندیم

بیاتاماهم به دردهای این دنیا بخندیم

بیاتاماهم به راحتی بتوانیم ببخشیم

بیاتاماهم ازاین تنهایی هانترسیم

آقابیا مابی تو خسته ایم

                   دل شکسته ایم

                         ازاین همه غم

                              گسسته ایم

بیاکه جزتو کسی راندارم

آقابیاکه تویی داروندارم

بیاتافکرکنم کسی رادارم

بیا تاکه دراین دنیا

باشما،نشویم رسوا

آقاجان بیا...   بیا...   بیا...

شاعران:فاطمه نظری،عفت بیرالوند

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۲۷
فاطمه نظری

دلم رنگ می خواهد،نه رنگ های رنگارنگ،نه رنگ های بی رنگ

نه آدم های هزار رنگ،نه دستان پررنگ،نه قلبان کم رنگ

نه دنیای خوش رنگ،نه زندگی بد رنگ،نه عشق های قرمز رنگ

نه حضورهای سبز رنگ،نه آسمان آبی رنگ،نه شب های مشکی رنگ

نه خانه های قهوه ای رنگ،نه چشمان سرد رنگ،نه دلهای سنگ رنگ

نه بودن های نبودن رنگ،نه مهربانی های تیره رنگ،نه دلواپسی های هیچ رنگ

نه محبت های صورتی رنگ،نه کتاب های کم رنگ،نه لباس های همه رنگ

نه امیدهای بنفش رنگ،نه یأس های صدرنگ،نه دردهای بادمجانی رنگ

نه خورشیدزردرنگ،نه ماه مهتابی رنگ،نه ستاره های سفیدرنگ

دلم رنگی می خواهد که رنگ باشد

رنگی را که دلم می خواهد نمی دانم چه رنگیست

ازکجا،باکه و مال کیست

فقط می دانم رنگ است

رنگ خدا...

شاعر:فاطمه نظری

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۳۰
فاطمه نظری

عجب رسمیه رسم زمونه                          کاش می شدانسان تنهانمونه

یکی توماشین یکی توخونه                         می رویم همه ازاین میونه

عشق ومحبت تنهاچیزیه                            که آخرکارباقی می مونه

خاطراتمون تنها چیزیه                                که توی قلب ها به جا می مونه

نگاهامون،لبخندهامون تنهاچیزیه                  که توی دلها ازما می مونه

پس چراغرقیم تو این زمونه؟؟؟                     فکرماشینو،پول واین خونه؟؟؟

مهم نیست اینا ازمابمونه                            مهم فقط قلب مهربونه

چیزی نمی خواد تواین میونه                        قلبی که هر روز پرمهمونه

عدل وعدالت تو این زمونه                            خیلی سخته!ولی می مونه

عشق ومحبت تو این زمونه                          خیلی کمه!ولی می مونه

زندگی سخته تواین زمونه                            ولی ای کاش،انسان بتونه

تو این زمونه،تو این ویرونه                             تاآخرعمرخوب بمونه

شاعر:فاطمه نظری

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۱
فاطمه نظری

عجیب است..

همه چیزعجیب است

خاطرات عجیب است 

زندگی عجیب است

مثل اسب که نجیب است 

شایدمن اشتباه کنم

اشتباه من هم عجیب است

این که ارزش واقعی یک لحظه را

تازمانی که به یک خاطره تبدیل شود نمی فهمیم 

خیانت است

خیانت درلحظه

خاطرات خیلی عجیبند

گاهی می خندیم به روزهایی که گریه میکردم

وگاهی گریه می کنیم به روزهایی که می خندیدیم

مهم این نیست که گریه میکنیم یا می خندیم

مهم این است که خاطرات باتمام تلخی وشیرینی 

عجیبند...

شاعر:فاطمه نظری

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۴۶
فاطمه نظری