دهکده ی انسانهای خاص

کاش بدانیم بین سلطه جویی وسلطه پذیری مرز باریکی وجود دارد که انسان بودن ازهمان نقطه آغاز می شود

دهکده ی انسانهای خاص

کاش بدانیم بین سلطه جویی وسلطه پذیری مرز باریکی وجود دارد که انسان بودن ازهمان نقطه آغاز می شود

دهکده ی انسانهای خاص

فاطمه نظری هستم .متولد27شهریور1380 ازملایرواقع دراستان همدان.این وبلاگ شعرها ودل نوشته های من هست.امیدوارم مطالبی که ارائه می دم جالب باشه.موفق ومؤید باشید.

آخرین مطالب

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بااینکه کنارم نیستی هرکجا می روم بوی عطرتنت رهایم نمی کند...

هرچندبه یادم نیستی اما من همیشه دریاد توبه سر می برم...

آن قدربه تو فکرمی کنم که (یادتو)هم بوی عطرت راگرفته...

راستی گفته بودم من هرروزعطرتنت رابغل می کنم...

گفته بودم چه قدرسخت است وقتی اشکهایم پشت چمن چشمهایم یخ می بندد...

اصلاً میدانی چقدردرد دارد فکرکردن به کسی که می دانی یادت درخیالش جایی ندارد...

تونه عاشق منی،نه ازمن بیزاری،توبی تفاوتی وخنجربی تفاوتی ات را ازپشت کوبیدی...

بی رحم تمام مویرگ های احساسم پاره شد وقتی داشتم شکسته های قلبم راجمع می کردم...

هنوزهم که هنوز است طنین صدایت نفسم رابه شماره می اندازد...

خداهم ازدستم خسته است بس که هرروزتوجه تورا ازاوطلب کردم....

اولش نه قلبی درکاربود،نه چشمی،نه دستی...من عاشق خنده هایت شدم....

گاهی باخودم می گویم اگربه گذشته برگردم اسم تورا ازسرنوشتم پاک می کنم،امافقط خودم راگول میزنم چون اگربه گذشته برگردم حاضرم هرچه

که دارم بدهم تا بازهم درسرنوشتم باشی اما این بارپررنگ تر...

سنگ دل باورکن اصلاً قرارنبودمن عاشق توبشوم...

توزمانی واردقلب من شدی که من تازه نسبت به همه چیز بی تفاوت شده بودم...

اشتباه،اشتباه است...اماتو بزرگ ترین اشتباه زندگی من بودی...

آشناترین غریبه ازاحساست هیچ نمی دانم،فقط کمی مهربان تر باش بی معرفت...

باورکن تک تک سلول های بدنم برای لحظه ای در آغوش گرفتنت به غرورم التماس می کند...

نویسنده:فاطمه نظری

آشناترین غریبه:

کجای زندگیمی توکه من می گردم و نیستی     یه روزی باورم شدکه تو مثل بقیه نیستی

۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
فاطمه نظری

شال گردن زندگی ام نیمه تمام مانده...

می دانی آخردست ودلم نمی رودلحظه لحظه ی بی اعتنایی ات رابه قلاب بکشم...

می ترسم زنجیره ی بغض هایی که هق هق نشد دور گردنم بپیچد...

اصلا ای کاش زندگی هیچ گاه کاموای وجودت رابه من تعارف نمی کرد ومنِ ساده گول(دوستت دارم)هایی راکه باتردیدبافتی نمی خوردم...

تو کاموایی بودی که هربار برای به دست آوردن کشیدمت،بریدی ومن هنوزهم که هنوزاست دست ازتقلا برنمی دارم،آخرامید دارم توهم روزی به بندواسارت(وابستگی)کشیده می شوی....

حالا من مانده ام وشال گردنی که نه می توانم آن رابشکافم،نه ببافم...

وچه دردناک است مشکلاتی که تنها راه حلشان گذرزمان است...

زمانی که شاید به درازای یک عمر طول بکشد...

ِنویسنده:فاطمه نظری

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۰
فاطمه نظری